تبليغاتX
سکسکه های یک مست ....
    سكسكه هاي يك مست

   با ما نساخت آخر ذوق شراب خوردن       چون ميوه زرد گشتيم از آفتاب خوردن

هوالعلی

  

سلام   

 هیچ حرف تازه ای ندارم جز این:           

 

                   به سرم زد که باز هم بزنم توی رگ های خود هوای تو را

تا که مرگ - این هوا خوری در خون - خفه خونم کند صدای تو را

 

به سرم زد که باز بردارم دل /خود را به کوه ها بزنم

در دهان مدوّر دره از ته دل تو را صدا بزنم

 

مادرم گفت:این شکم را کاش تکه سنگی سیاه می زایید

و مرا – چند ماهگیّم را – توی یک مستراح می زایید

 

پدرم شاه – نامه را می خواند ، مرگ سهراب هی تکانش داد

گفت مرگ...آه... ــ مادرم خندید ــ عکس های مرا نشانش داد :

 

" ها بمیرم چقدر تب داری پوستت را بکن " برشته شدم

از جهنم مرا صدا کردی پیش تو آمدم فرشته شدم

 

از لبم - این دو قرمز دهنی – خون مکیدی که سرخ و تر باشی

لقمه ی کوچکم !  نمی خواهی از دهانم بزرگتر باشی؟

 

در شرابت هنوز می سوزم، روی پیشانیم یخ مسکو

[یک دو ظرفی بریز شمس من ! قونیه را بگیر؛ إسمَع لِی ]:

مولوی جان بچرخ با "لزگی" مولوی جان برقص با "تانگو"

 

 

گفتی این کوه را که بردارم ... گفتی این دره را که نی بزنم ...

گفتی و گفتی و نگفتم نه چون غلامی که پادشاهش را

 

توی این دره ها گمت کردم مثل چوپان که بره ی خود را

پشت این کوه ها گمت کردم همچنانکه پلنگ ماهش را

 

آه دیگر چه چیز می ماند گندم خوشه بسته ات را که

یک کلاغی به خنده بردارد از مترسک اگر کلاهش را

 

* * *   

" ها بمیرم چقدر تب داری پوستت را بکن " بیاویزی

از درختی که دار خواهد زد این همه سرخ بی گناهش را

 

یک دو ظرفی بریز از خونم رنگ روی پریده ی خود را

که نبینم که زرد و پژمرده ست سیب دندان رسیده خود را

 

«سرم از درد درد می ترکد ، قرص ماهِ درون لیوان نیست

چند سال است من نخوابیدم چند سال است من نخوابیدم ».1

 

1.وامی از خودم که مدیون خودم باشم

 

 

 

ادامه ی بازی...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت   توسط شهرام میرزایی  | 

 

»