تبليغاتX
سکسکه های یک مست ....
    سكسكه هاي يك مست

   با ما نساخت آخر ذوق شراب خوردن       چون ميوه زرد گشتيم از آفتاب خوردن

هوالعلی

سلام

خبر خاصی! نیست جز مصرع ابروی محمد نوروزی وچاپ کتاب  بردگانه با اهرام   وحید نجفی

با این دلتنگی قدیمی :

 

ببند روسریت را به دور گردن باد

به دور «هرگز» و «اما» و هر چه باداباد

 

و روبروی خودت :من ،نه نیمه ی زشتت

کمی بایست کمی آی خوب مادرزاد

 

کمی بایست که چشمم تو را بگرداند

و گیسوی تو که هی دور می شود با باد

 

بایست تا که بیفتد دوباره از خنده

دهان پنجره ی خسته ی به ظاهر شاد

 

بایست تا که بیفتد دوباره از سر من

اتاق در دَوران و فضای در فریاد

 

بایست روی همین چند متر دلتنگی

کنار تنگ ، کنار دو ماهی آزاد

 

کنار عصر همین چارشنبه ی متروک

دو روز مانده به «سال نوات مبارکباد»

 

کنار سفره و این هفت «ش» بی نقطه

به یاد اول اسمی که در جنون افتاد

***

ببند روسریت را به دور گردن من

و مطلقا من و جز من کسی نه ،حتی باد

 

به یاد آنکه مرا هم دراینچنین روزی

شبیه روسری خود به باد خواهی داد

 اسفند ۸۱

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت   توسط شهرام میرزایی  | 

 

»