هوالعلی
سلام
خبر خاصی! نیست جز مصرع ابروی محمد نوروزی وچاپ کتاب بردگانه با اهرام وحید نجفی
با این دلتنگی قدیمی :
به دور «هرگز» و «اما» و هر چه باداباد
و روبروی خودت :من ،نه نیمه ی زشتت
کمی بایست کمی آی خوب مادرزاد
کمی بایست که چشمم تو را بگرداند
و گیسوی تو که هی دور می شود با باد
بایست تا که بیفتد دوباره از خنده
دهان پنجره ی خسته ی به ظاهر شاد
بایست تا که بیفتد دوباره از سر من
اتاق در دَوران و فضای در فریاد
بایست روی همین چند متر دلتنگی
کنار تنگ ، کنار دو ماهی آزاد
کنار عصر همین چارشنبه ی متروک
دو روز مانده به «سال نوات مبارکباد»
کنار سفره و این هفت «ش» بی نقطه
به یاد اول اسمی که در جنون افتاد
***
ببند روسریت را به دور گردن من
و مطلقا من و جز من کسی نه ،حتی باد
به یاد آنکه مرا هم دراینچنین روزی
شبیه روسری خود به باد خواهی داد
اسفند ۸۱