با ما نساخت آخر ذوق شراب خوردن ......... چون میوه زرد گشتیم از آفتاب خوردن سكسكه هاي يك مست(مركّب حركت)

سكسكه هاي يك مست(مركّب حركت)

خاویار خوب! خاویار بد! 

ماهی ات ولی تخمدان نداشت

زود هضم بود ، باب بزم بود

چون زبان نداشت، استخوان نداشت

 

خاویار خوب، خاویار بد

تخم مرغ یا تخم سگ شدن

ارث بردن از اجتماع خود

تیغ داشتن شاهرگ شدن

 

شاهرگ شدم در پماد ها

دو به شک شدم در دوگانگی

غیر کندن از پوست پیاز

گریه ربط داشت به زنانگی

 

زندگی چه بود جز غذای خوب 

زندگی چه بود جز رژیم بد 

سوختن به پای اجاق گاز 

چاقی زن پخت و پز بلد

 

پاک بازی ام شرط عشق بود

شستم از خودم آفتابه را 

جنس لذتم در اتاقخواب 

ذلت نجس در خرابه ها 

 

زنده بودمت در عمیق خاک

مرده بودمت روی آب ها 

روزنامه را خواندم و نشست

وزن یک مگس بین خواب ها  

 

 

خاویار خوب خاویار خوب 

به زنانگی منگنه شدن 

مرد بودن و درد داشتن 

یکه زن شدن یک زنه شدن 

 

شهرام میرزایی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393ساعت 21:10  توسط شهرام ميرزايي  | 

 

به خاطر دوستان و نوستالوژی وبلگ نویسی اینجا رو دوباره بروز می کنم.

 

مرکبی تازه و کامل 

 

انبار باروتی ،ولی خیسی

خیسی، ولی انبار باروتی

 

می خواهی و آتش نمی گیری

[ کبریت های خیس در قوطی] 

 

از عشق خود که مخفی اش کردی

از دوستان دشمن ات ، لوطی!

 

 داش آکل در کتف خنجر باش

داش آکل تنهایی و طوطی

 

در جان من چیزی ست مرجانه!

 

انبار باروت پس از جنگم 

در چاه مسجد خالی ام کردند 

 

پیراهنت بودم، برادرهام

دور از پدر خون مالی ام کردند

 

افتاده بودم از دهان عشق

شام یخ یخچالی ام کردند

 

پرت و پلای گیسویت را، شب

زیر شکنجه حالی ام کردند

 

بعدن به من گفتند دیوانه!

 

ابروی نستعلیق را نشکن

خطی بکش این چشم کوفی را

 

ای اسم اعظم! با سر مویت

بازی بده شیخ حروفی را

 

کبریت و بنزینی فراهم کن

آتش بزن دستار صوفی را

 

یادم بده ای عشق بی منطق

این چشم های فیلسوفی را

 

در خیمه ی خیام یا خانه

 

با بوسه ی توی اتوبوس ات 

در جاده ی تبریز و قم از تو 

 

از کشف نزدیکی به نزدیکی 

و حس و حال دور و گم از تو 

 

از مستی و تنهایی و الکل 

با تارمویت - یک صدم- از تو

 

خون می شوی در چشم های من

و اشک های در سرم از تو

 

چالم بکن در چاله و چانه

 

می خواهم و خوابم نمی گیرد 

قلب یخ و بغض خفه در من 

 

می خواهم و خوابم نمی گیرد 

شب گریه زیر ملحفه در من 

 

می خواهم و خوابم نمی گیرد 

عشق و جنون و فلسفه در من 

 

می خوابم و آرام ، می گیرد

قلبی شکسته یکدفه در من 

 

روح منی، سلانه سلانه...

 

شهرام میرزایی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 18:37  توسط شهرام ميرزايي  | 

 

به خاطر دوستان و نوستالوژی وبلگ نویسی اینجا رو دوباره بروز می کنم.

 

مرکبی تازه و کامل 

 

انبار باروتی ،ولی خیسی

خیسی، ولی انبار باروتی

 

می خواهی و آتش نمی گیری

[ کبریت های خیس در قوطی] 

 

از عشق خود که مخفی اش کردی

از دوستان دشمن ات ، لوطی!

 

 داش آکل در کتف خنجر باش

داش آکل تنهایی و طوطی

 

در جان من چیزی ست مرجانه!

 

انبار باروت پس از جنگم 

در چاه مسجد خالی ام کردند 

 

پیراهنت بودم، برادرهام

دور از پدر خون مالی ام کردند

 

افتاده بودم از دهان عشق

شام یخ یخچالی ام کردند

 

پرت و پلای گیسویت را، شب

زیر شکنجه حالی ام کردند

 

بعدن به من گفتند دیوانه!

 

ابروی نستعلیق را نشکن

خطی بکش این چشم کوفی را

 

ای اسم اعظم! با سر مویت

بازی بده شیخ حروفی را

 

کبریت و بنزینی فراهم کن

آتش بزن دستار صوفی را

 

یادم بده ای عشق بی منطق

این چشم های فیلسوفی را

 

در خیمه ی خیام یا خانه

 

با بوسه ی توی اتوبوس ات 

در جاده ی تبریز و قم از تو 

 

از کشف نزدیکی به نزدیکی 

و حس و حال دور و گم از تو 

 

از مستی و تنهایی و الکل 

با تارمویت - یک صدم- از تو

 

خون می شوی در چشم های من

و اشک های در سرم از تو

 

چالم بکن در چاله و چانه

 

می خواهم و خوابم نمی گیرد 

قلب یخ و بغض خفه در من 

 

می خواهم و خوابم نمی گیرد 

شب گریه زیر ملحفه در من 

 

می خواهم و خوابم نمی گیرد 

عشق و جنون و فلسفه در من 

 

می خوابم و آرام ، می گیرد

قلبی شکسته یکدفه در من 

 

روح منی، سلانه سلانه...

 

شهرام میرزایی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 18:35  توسط شهرام ميرزايي  | 

مطالب قدیمی‌تر