با ما نساخت آخر ذوق شراب خوردن ......... چون میوه زرد گشتیم از آفتاب خوردن سكسكه هاي يك مست(مركّب حركت)

سكسكه هاي يك مست(مركّب حركت)

 

به خاطر دوستان و نوستالوژی وبلگ نویسی اینجا رو دوباره بروز می کنم.

 

مرکبی تازه و کامل 

 

انبار باروتی ،ولی خیسی

خیسی، ولی انبار باروتی

 

می خواهی و آتش نمی گیری

[ کبریت های خیس در قوطی] 

 

از عشق خود که مخفی اش کردی

از دوستان دشمن ات ، لوطی!

 

 داش آکل در کتف خنجر باش

داش آکل تنهایی و طوطی

 

در جان من چیزی ست مرجانه!

 

انبار باروت پس از جنگم 

در چاه مسجد خالی ام کردند 

 

پیراهنت بودم، برادرهام

دور از پدر خون مالی ام کردند

 

افتاده بودم از دهان عشق

شام یخ یخچالی ام کردند

 

پرت و پلای گیسویت را، شب

زیر شکنجه حالی ام کردند

 

بعدن به من گفتند دیوانه!

 

ابروی نستعلیق را نشکن

خطی بکش این چشم کوفی را

 

ای اسم اعظم! با سر مویت

بازی بده شیخ حروفی را

 

کبریت و بنزینی فراهم کن

آتش بزن دستار صوفی را

 

یادم بده ای عشق بی منطق

این چشم های فیلسوفی را

 

در خیمه ی خیام یا خانه

 

با بوسه ی توی اتوبوس ات 

در جاده ی تبریز و قم از تو 

 

از کشف نزدیکی به نزدیکی 

و حس و حال دور و گم از تو 

 

از مستی و تنهایی و الکل 

با تارمویت - یک صدم- از تو

 

خون می شوی در چشم های من

و اشک های در سرم از تو

 

چالم بکن در چاله و چانه

 

می خواهم و خوابم نمی گیرد 

قلب یخ و بغض خفه در من 

 

می خواهم و خوابم نمی گیرد 

شب گریه زیر ملحفه در من 

 

می خواهم و خوابم نمی گیرد 

عشق و جنون و فلسفه در من 

 

می خوابم و آرام ، می گیرد

قلبی شکسته یکدفه در من 

 

روح منی، سلانه سلانه...

 

شهرام میرزایی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 18:35  توسط شهرام ميرزايي  | 

هوالعلی

سلام دوستان عزیز.

می بخشید نه فرصت بروزرسانی دارم و نه فرصت آنچنان سرزدن ها و نظردهی های قبلی.این روز ها کمی تا قسمتی در فیس بوکم می توانید مرا از این جا بخوانید : https://www.facebook.com/shahram.mirzai


آفتاب و آفتابه

ای لبت پس از صرف ناز ها

رنگ قرمز گاو باز ها

غرق الکل م، بی تعادلم

سیرکم پر از بند باز ها

زیر بالش ات، با دل خوش ات

بال می زنند با تو غاز ها

زور زندگی ست، شوهرت سگی ست

گریه می کنی با پیاز ها

 

شب دلم اگر بی قرابه است

یا خراب اوست یا خرابه است

شیخ  پاک ذات از مطهرات

آفتاب نیست، آفتابه است

شب پس از زری، می رسد پری

مثل خانه اش چندخوابه است

ای پیمبرِ خسته حنجره

گاو بهتر از این صحابه است

 

زَهره ی مرا ریخته یواش

برق خنجر گنده لات هاش

حاجی عزیز با دل تمیز

مکه می رود با زکات هاش

غیر آب کُر با خودش نخور

بول کرده است در قنات هاش

کدخدا که مرد جز کفن چه برد؟!

تکه تکه شد با دهات هاش

    

چایی ِ یخ ِ توی کافه ام

غم مشخص است از قیافه ام

قلب عشق بود یا زرشک بود

چرک خون شده است بر ملافه ام

بعد تو گلُم در دو حالتُم

یا کلافه اُم یا کلافه ام

ع. ش ق. ع. ش ق

من همین حروف اضافه ام

 

ای شب گس از چراغ پر

تو دل منیّ و به داغ پر

خورده می شوم، برده می شوم

مثل سیلوی از کلاغ پر

وقت جنگ بود ، اسب لنگ بود

و طویله ام از الاغ پر

ریز ریز تر ، جست و خیز تر

از پر ملخ جانِ باغ پر

 

یا به ضرب و زور یا که با زرش

خوب می رود کدخدا خرش

ثروت رئیس،ارث کیست؟ هیس!

علم بهتر است یا که دخترش؟!

دین و مین در او، هر دو بی عمل

لنگ می زند پای بهترش!

گوسفند باش سربلند باش

یا در آخورش یا در آخرش.

دوستتون دارم .

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1392ساعت 13:22  توسط شهرام ميرزايي  | 

هوالعلی


یک تازه از من بخوانید:

آه ...امّا پینوکیوی عزیز
به من خر همیشه می گفتند
عده ای مثل میخ نجّاری
توی قلبت به راه می افتند
همسرم گفت: « عشق یعنی چی » ؟
میخ ها را سپور ها رُفتند
قلب های کباب، سیخی چند؟!
چیز های گران بها مفتند

گاو از گاو آهنش ذله
شوهر خوک از زنش ذله

مثل سیب دو نیمه بودیم، عشق
کرم در نیمه هایمان انداخت
دید سگ جانم و نمی می میرم
کارد را زیر استخوان انداخت
باد دیوانه دید حالم را
تار موی تو در میان انداخت
گفت تلخ است، زندگی تلخ است
قند را توی استکان انداخت

پشت یک کوپه عشق می راندیم
مثل ریل، از قطار جاماندیم

کرم و سبزی، سیاست و مذهب
سر حوض و رواج وراجی
زن به خود گفت واقعن یعنی /: ربط پوشش به دین ما ربطِ ـ
ـ کرم ابریشم است و نساجی ؟!
نعل وارونه است کعبه و من
سم بکوبم برای چی ؟ حاجی
رفت شبلی کلوخ را برداشت
سر منصور توی حراجی

بعد از آن در سه روز بی شنبه
شوخی باد بود با پنبه

گفت خسرو که اصفهان بهتر
ریخت شیرین شکر به نوشابه
مزه مرگ موش را می داد
گربه ماهی داخل تابه
روی آسفالت داغ، خوابش برد
روسپی بدون هم خوابه
دین پاکیزه داشت، شیخ ما
خانه ای داشت پشت گرمابه

«سرحکمت به ما که گوید باز
وز فلک خون خم که جوید باز»

آخور شاه بودم و در من
اسب مخصوص شاه، یابو بود
فرخی "داغگاه" را خوش خواند /:شاه باز از وزیر خود پرسید:
«گفت شاعر که چند کیلو بود» ؟
سعدی ام گفت :«فقر را عشق است»
بحث مو بود و پیچش مو بود
دل من در بساط عیش کسی
هندوانه به شرط چاقو بود

اسب های گرسنه پائیدند
عشق کردند و جفت خوابیدند

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1392ساعت 17:27  توسط شهرام ميرزايي  | 

مطالب قدیمی‌تر