با ما نساخت آخر ذوق شراب خوردن ......... چون میوه زرد گشتیم از آفتاب خوردن سكسكه هاي يك مست(مركّب حركت)

سكسكه هاي يك مست(مركّب حركت)

هوالعلی

سلام دوستان عزیز.

می بخشید نه فرصت بروزرسانی دارم و نه فرصت آنچنان سرزدن ها و نظردهی های قبلی.این روز ها کمی تا قسمتی در فیس بوکم می توانید مرا از این جا بخوانید : https://www.facebook.com/shahram.mirzai


آفتاب و آفتابه

ای لبت پس از صرف ناز ها

رنگ قرمز گاو باز ها

غرق الکل م، بی تعادلم

سیرکم پر از بند باز ها

زیر بالش ات، با دل خوش ات

بال می زنند با تو غاز ها

زور زندگی ست، شوهرت سگی ست

گریه می کنی با پیاز ها

 

شب دلم اگر بی قرابه است

یا خراب اوست یا خرابه است

شیخ  پاک ذات از مطهرات

آفتاب نیست، آفتابه است

شب پس از زری، می رسد پری

مثل خانه اش چندخوابه است

ای پیمبرِ خسته حنجره

گاو بهتر از این صحابه است

 

زَهره ی مرا ریخته یواش

برق خنجر گنده لات هاش

حاجی عزیز با دل تمیز

مکه می رود با زکات هاش

غیر آب کُر با خودش نخور

بول کرده است در قنات هاش

کدخدا که مرد جز کفن چه برد؟!

تکه تکه شد با دهات هاش

    

چایی ِ یخ ِ توی کافه ام

غم مشخص است از قیافه ام

قلب عشق بود یا زرشک بود

چرک خون شده است بر ملافه ام

بعد تو گلُم در دو حالتُم

یا کلافه اُم یا کلافه ام

ع. ش ق. ع. ش ق

من همین حروف اضافه ام

 

ای شب گس از چراغ پر

تو دل منیّ و به داغ پر

خورده می شوم، برده می شوم

مثل سیلوی از کلاغ پر

وقت جنگ بود ، اسب لنگ بود

و طویله ام از الاغ پر

ریز ریز تر ، جست و خیز تر

از پر ملخ جانِ باغ پر

 

یا به ضرب و زور یا که با زرش

خوب می رود کدخدا خرش

ثروت رئیس،ارث کیست؟ هیس!

علم بهتر است یا که دخترش؟!

دین و مین در او، هر دو بی عمل

لنگ می زند پای بهترش!

گوسفند باش سربلند باش

یا در آخورش یا در آخرش.

دوستتون دارم .

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1392ساعت 13:22  توسط شهرام ميرزايي  | 

هوالعلی


یک تازه از من بخوانید:

آه ...امّا پینوکیوی عزیز
به من خر همیشه می گفتند
عده ای مثل میخ نجّاری
توی قلبت به راه می افتند
همسرم گفت: « عشق یعنی چی » ؟
میخ ها را سپور ها رُفتند
قلب های کباب، سیخی چند؟!
چیز های گران بها مفتند

گاو از گاو آهنش ذله
شوهر خوک از زنش ذله

مثل سیب دو نیمه بودیم، عشق
کرم در نیمه هایمان انداخت
دید سگ جانم و نمی می میرم
کارد را زیر استخوان انداخت
باد دیوانه دید حالم را
تار موی تو در میان انداخت
گفت تلخ است، زندگی تلخ است
قند را توی استکان انداخت

پشت یک کوپه عشق می راندیم
مثل ریل، از قطار جاماندیم

کرم و سبزی، سیاست و مذهب
سر حوض و رواج وراجی
زن به خود گفت واقعن یعنی /: ربط پوشش به دین ما ربطِ ـ
ـ کرم ابریشم است و نساجی ؟!
نعل وارونه است کعبه و من
سم بکوبم برای چی ؟ حاجی
رفت شبلی کلوخ را برداشت
سر منصور توی حراجی

بعد از آن در سه روز بی شنبه
شوخی باد بود با پنبه

گفت خسرو که اصفهان بهتر
ریخت شیرین شکر به نوشابه
مزه مرگ موش را می داد
گربه ماهی داخل تابه
روی آسفالت داغ، خوابش برد
روسپی بدون هم خوابه
دین پاکیزه داشت، شیخ ما
خانه ای داشت پشت گرمابه

«سرحکمت به ما که گوید باز
وز فلک خون خم که جوید باز»

آخور شاه بودم و در من
اسب مخصوص شاه، یابو بود
فرخی "داغگاه" را خوش خواند /:شاه باز از وزیر خود پرسید:
«گفت شاعر که چند کیلو بود» ؟
سعدی ام گفت :«فقر را عشق است»
بحث مو بود و پیچش مو بود
دل من در بساط عیش کسی
هندوانه به شرط چاقو بود

اسب های گرسنه پائیدند
عشق کردند و جفت خوابیدند

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1392ساعت 17:27  توسط شهرام ميرزايي  | 

هوالعلی

سلام دوستان عزیز

داداشم زنگ زد گفت حالش خراب تر شده است، دلهره ورم داشت، فکرهای عجیب غریب می کردم،خودم را نمی توانستم قانع کنم، دوتا چهار تا که می کردم آروم می شدم، ولی عشق که ریاضیات نبود، پرسیدم راستش رو بگو چیزی شده؟ گفت: نه به خدا اما بهتر است اینجا باشی،چند ماهی می شد که که تومور بدخیم لامصب روده هایش را به هم پیچیده بود، درد داشت ولی من ناله ای ازش نشنیدم همه اش می گفت : هر چی خدا بخواد.صدای نازنینش هم به زور در می اومد آن صدای مخملی که وقت دل خوشش، هی زیر آواز می زد و مادرم با غرور گوش می کرد و الکی می گفت بسه دیگه!

چند روزی مرخصی گرفتم اومدم بالای سرش دست و پایش را نمی تونست تکون بدهد خیلی لاغر شده بود مادرم می گفت دو سه روزیه که هی می گه شهرام شهرام.....

دیدم که دیر رسیدم نفس هاش به شماره افتاده بود باورم نمی شد ولی دو دوتاچار تا که می کردم ....گفت شهرام به همسایه مون از گوشت قربانی چیزی دادین؟ گفتم: پدر عزیزم این بار چندمه آره به خدا ؛ گفت یعنی خوب می شم؟گفتم حتمن که خوب می شی این چه حرفیه؟

داشت نفس نفس می زد دلم داشت می ترکید می دیدم چه جوری زجر می کشه ولی اصلن به روی خودش نمی اره می خواستم من به جاش داد بزنم، بگم بابا فریاد بزن، داد بزن تا این درد لامصب تحملش راحت تر باشه....سرش رو به زور آورد بالا...صدایش در نمی اومد؛سرمو بردم جلو گردنمو گرفت،صورتمو بوسید. زدم زیر گریه....گفتم بمیرم برات.......گفت شهرام ...دارم می میرم......

به اصرار خانواده الرحمن رو خوندم، خودم ولی دلم پیش یوسف بودم....یوسف را باز کردم با بغضی سوزنده در گلو می خوندم .....نفسهاش دیگه خیلی آروم آروم شده بود.آروم آروم آروم .......

سال نود و یک اوقات تلخی داشتم مرگ غیرمنتظره ی پدرم چند ماه پیش،منو پاک به هم ریخته بود ...از دوستانی که زنگ زدن و دلجویی کردن ممنونم ...شاید دوستان گله کنند که چرا اطلاع رسانی نکردم و نذاشتم هم شهری هایم اطلاع رسانی کنند......واقعن نمی دونم شاید شوکه شده بودم و اینکه دوست نداشتم دوستان صمیمی و دوست داشتنی ام را با این بعد مسافت اذیتشون کنم هر چند باید ممنون عزیزان تبریزی و هم استانی باشم....

این پست را می خواستم به خاطر چند ماهی که نبودم جبران کننده به روز کنم و مفصل درباره سطح بسیار پائین جشنواره شعر فجر که برای اولین بار و آن هم اتفاقی مرتکب ارسال اثر شده بودم حرف بزنم که الان نه حوصله اش را دارم و نه این گونه خط دهی های اجباری شعر را می توان با این حرف ها کم رنگ کرد ...خدا به داد همه شاعرایی برسد که دوست دارد چیز های مهمتر از توصیه های دولتی بنویسند.


بگذریم ، بالاخره تصمیم گرفتم در فیس بوک نیز فعالیت کنم:



شهرام میرزایی در facebook

یک مرکب تازه از من بخوانید:


از من مهماتی نمانده که مهم نیست

از تو تفنگ چوبی اما،بی گلوله

خانه خرابی داشت، امآ ربط هم داشت

به شهرداری،موریانه، نشت لوله

حالا که بالای سر ما جا گرفتی

قد خودت را متر کن آدم کوتوله!

                                                                    آهسته خوانی دو تا گنجشک در باد

اخبار برف نصفه شب را پخش می کرد

من قلب گرمم از تو در حمام،چرکین

اخبار برف نصفه شب را پخش می کرد

خودسوزی پروانه ها در پمپ بنزین

اخبار برف نصفه شب را پخش می کرد

بحث جدایی سیاست بود از دین

                                                                   بعد از کلاس فقه آمد بوسه ام داد

از تیزی ای که پشت ما قایم نکردیش!

از قلب خود که بر درخت ما كشيدي

از روز جمعه که صف اول تو بودی

از پیک هایی که شبش بالا کشیدی

از دختر همسايه مان امضا گرفتي

با دختر همسایه مان هورا کشیدی

                                                                با دوستان دلتنگم و با دشمنان شاد

آرایشت را ریختن با گریه درهم

با رنگ مویت، سایه ات را، ست نکردن

بحث حقوق نسبي زن،گوشت خوب

از ازدواج دختران، بي ختنه کردن

در پشت لنز سبز تو مي سوخت چشمم

قبل از تبري از سران فتنه كردن

                                                            حبس نفس هاي دوتا ماهي آزاد

از مرگ بر شاهی که ما وارونه کردیم

از زنده باد و مرده باد انقلابی

در برزخ عشق و سیاست چيپس خوردن

رگ های دور گردن معشوقه آبی

آمارهاي واقعي فقر و ثروت

بحث رياضيات يك آدم حسابي

                                                               در چشم های لاک پشت خسته : شن باد

ربط عميق بارها با باربرها

در انتخاب اسب يا كالسكه بودن؟

دانستن فرق لباس خواب و كشور

از چند تكه بودن و يك تكه بودن

از لب سرودن يا كه از مذهب سرودن

چرخيدن در جشنواره، سكه بودن

                                                                پس فرق دارد کربلا با خانی آباد

حبسيه مي خواندم كه شايد مردم شهر

مانند جوبی در خیابان ها بریزند

در من دلت خون می شد و بگذار اما

فواره ها در دور میدان ها بریزند

تو فکر کن به تار های عنکبوت ات

یک صبح زود از سقف زندان ها بریزند

                                                               زندان که گفتم چیزهایی یادم افتاد.:


....................................................

....................................................

....................................................

....................................................

....................................................

....................................................

                                                           ........................................... .


 

در ضمن عنوان این پستم بیتی ست از یک غزل خوب همسر عزیزم آیدا دانشمندی که به روز است

کلیلک کنید: آیدا دانشمندی

لینک دانلود کتاب سکسکه های یک مست برای کسانی که هنوز دانلود نکرده اند:


                                           دانلود کتاب سکسکه های یک مست


عید همه شما مبارک. دوستتان دارم.نادعلی

 

در ادامه مطلب می توانید یک شعر قدیمی با حال و هوای عید داشته  باشید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391ساعت 15:35  توسط شهرام ميرزايي  | 

مطالب قدیمی‌تر